حكيم ابوالقاسم فردوسى
460
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
جنگ درگذرى . به خانهء من درآ تا چون پرستندگان و خدمتگران به نكوداشت تو بكوشم . اگر آشتى و مهربانى جويى گنج خود را كه به ساليان دراز گِرد آوردهام بر بارگيهاى خويش بار مىكنم تا به گنجور خود دهى كه پيشاپيش تو ببَرَد آن گاه همراه تو پيش شاه مىآيم تا هر چه خواهد در بارهء من روا دارد . اسفنديار جواب داد : تا چند از ايوان و خانه و گنج خود بر من مىخوانى ؟ اگر مىخواهى زنده بمانى رها كن تا دستهايت را ببندم ، جز اين راهى نيست . تهمتن دگر بار گفت : نام مرا زشت ، و جان خود را خوار مكن . اگر آنچه گفتم بپذيرى هزار گوهر شاهوار با تاج و ياره و گوشوار ، هزار غلام نوش لب ، هزار كنيزك به تو مىدهم . دلت را از كين بپرداز . ديو را در تن خود جا مده جز اين كه دستم را ببندى هر چه گويى فرمانبردارم . اسفنديار جواب داد : اينها همه بهانه و افسانه است يا رها كن دستهايت را ببندم و دست بسته ترا پيش شهريار ببَرَم ، يا جنگ را آماده باش . تيرانداختن رستم اسفنديار را به چشم رستم چون دانست خواهش و لابه در اسفنديار درنمىگيرد ، كمان را به زه كرد ، تير گز را در كمان نهاد روى خويش را سوى آسمان كرد و گفت : اى داورِ ماه و هور ، اى يزدان ِ پاك ، تو مىبينى و گواهى كه چه زاريها كردم تا اسفنديار سر از كارزار بگرداند و آشتى جويد . چنان ديو در دلش جا گرفته كه جز بند يا جنگ نمىجويد . اى داورِ دانا ، اى آفرينندهء ماه و تير ، مرا بدين گناه كه مىكنم ، مگير . آن گاه چنان كه سيمرغ فرموده بود چوب گز را چنان بر چشم اسفنديار زد كه جهان در نظر او تاريك شد . زمين از خونش گلرنگ ، و سرش روى زين خم شد . كمان از دستش افتاد . يال اسبش را به دست گرفت ، و سست و ناتوان گشت . رستم به او گفت :